وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
پنج شنبه 23 شهريور 1390برچسب:, ساعت 6:20 | Emeli
ياده يه خاطره افتادم ! مهمون از شهرستان داشتيم، من زياد حال و حوصله ي مهمونو ندارم، ولي هرجور بود تحمل مي كرديم البته گاهي با نگاه هامون اعتراضمونو اعلام ميكرديم، بدتر قضيه اينجا بوود كه دختره شونم ، به ما گير داده بوود وهرجا مي رفتيم اونم مي اوومد ساعت 2 شب شده بودو اونم پابه پاي من بيدار! همشم سرش تووو لپتاپ من بووود! ديگه داشتم زجر ميكشيدم از دستش... آبجيه هم كه خوابيده بوود، آخرسر يه تصميم كبري ايي گرفتم ، كه انقدر باهاش حرف بزنم تا ببرمش لالا ، ما هم كه شيرين سخن بعدشم همه اينطور وقتا شرمنده ميشن و دختر خوشگله توو دلم گفتم : «اي ده ده ... اوومدم حالشو ببريم به كجا رسيديم؟! حالا مبلو چيكار كنم؟ » ماشالله كمم نذاشته بوود، آخه! انگار يه قرن دس به آب نرفته بوود ... خلاصه چشتون روزه بد نبينه ساعت 3 شب، از اوون كه بدت مياد بايد تر و خشكشم كني! اونم چييييييي مبله به اوون سنگيني! به دختره گفتم اونجا تايد و ريكا و از اينجور حرفا هست ور دار بيا ببينم چه خاكي به سرمون كنيم؟! خودمم رفتم دنبال آب و تشتي چيزي! اما هيچي نبود، پيش مامان اينا هم نميشد رفت، تابلو مي شد، مجبور شدم سطل زباله رو خالي كنمو از اوون به جا تشت استفاده كنم! حالا يه كار به اين دختره سپرده بودما كلي گشته بوده و آخر سر برام، لكه بر مبل اووورده بوود! بهش گفتم عزيزم اين چيه؟ گفت : ديدم لكه بر بهتره اووردم! گفتم اين الان لكه است ديگه
جالبتر رو بگم كه فردا شبم موندند و دختره باز پيش من! خوشگل اوومده بهم ميگه ، اميلي جوون طنزات جالب بوود بازم ميگي؟ گفتم: نه قربونت برم! من ديگه توو خط نوحه سرايي كار ميكنم!
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |