وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
دیشب شب قدر بود. دیروز قم بودم . تصمیم داشتم شب قدر رو قم بمونم . تو حرم حضرت معصومه (س) . به خودم گفته بودم، سعادت بزرگیه شب قدر باشهو تو، توووو حرم احیا بگیری، آره ! تازه می تونی کلی بنویسی، کلی گریه کنی، تنهای تنها هستیو کسی هم، کاری به کارت نداره. وای چه جای دنجی میشه برات. با این خیالات ... ادامه مطلب ... یک شنبه 30 مرداد 1390برچسب:, ساعت 23:59 | Emeli
تصوير روز حلقه خريدنم يادم اومد و غصه تو دلم يه خرده ريخت... منو نامزدم قد و قواره ي كوچكي داشتيم هردو ريزه ميزه. لباساي ساده ولي مرتبي پوشيده بوديم. نمي دونم اينا نشون ميده ما ... مغازه هاي طلافروشي رو يك به يك مي گشتيم و جايي حلقه اي رو مي پسنديديم و من مي گفتم بازم ببينيم شايد بهتر بود و مي رفتيم بعدي.... تصويري كه تو ذهنم مونده و ناراحتم كرد اينه كه : يكي از مغازه ها بسته بود . نامزدم يه سري از حلقه هاي اون مغازه رو پسنديد و منم گفتم باشه ببينيم . اون مدت تو اين فكر بودم چرا همه مردم چشمشون به عقلشون شده آخه نمي دونم واقعا منظورش اين بود يا نه ... ولي من اينو برداشت كردم ... به نامزدم هم نگفتم كه نكنه ناراحت شه ... نمي دونم اونم اين ديدگاه به ذهنش رسيد يا نه ... ولي كار ندارم درست فكر كردم يا غلط؟! به اين كار دارم كه : واقعا اين دوره زمونه پول شده حرف اول! هم درسته هم غلط ... الان اصلا نمي تونم راجع بهش نظر بدم ... خودم شكست خورده اش شدم هنوز نمي تونم درست راجع بهش نظر بدم ... فقط كاش راه درست راه هممون بشه.... اين وقتا انقد دلم ميگيره براي آقاي خوبي ها
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |