نمي دونم .... واقعا نمي دونم حكمتش چيه ؟
همين ديشب داشتم به خودم ميگفتم ديگه هم رو نميبينيد ، تازه داشتم به وضعيت جديد انس ميگرفتم!
زنگ زدند گفتند، فردا كلاس داريد !!!
خدا اذيت ميكني ها!
---------------------------------------
شما چي ميگين؟ البته حواسم نبود شما فقط مي خونيد ، حرف نميزنين!!!
بعدا اضافه شد : از اس ام اسي كه به دوستم زدم شروع مي كنم!
«خب ميبينيم كه كلاس هم نداشتيم. برا ما كه بد نشد قمو ديدم آخجووووووووووووووووووووووووووون. واي ميخوام پرواز كنم. واي انقدر شادم كه دارم اشك ميريزم. واي مامان وايييييييييييييييي قربونه خدا برم من...............»
الان توو اتووبوسم با وضعيته خيلي سخت! دارم تايپ مي كنم، درسته شاد شدم قم رو ديدم ولي بازم دلم مي خواد برگردم... دعا كنين برگردما. راستي شماها هم اينطوري هستين؟ تا به حال به شهري علاقه ي شديد عين خودم داشتين؟
خب گفتم : كلاس امروز كنسل شد اما به پيشنهاد مسئولين اونجا، موندم كلاس تا ساعتش سر بياد، ولي من كه برعكس هميشه ، از كنسل شدنه كلاس خوشحال شدم، نميدونين ! اما دلم ميخواد باز برگردم ، با اينكه ديشب خونه قول خواستن قيده قمو بزنم ، قول دادم ولي به خدا ميسپارم.
هميننطور كه خدا امروز نشون داد، مامان بابا فلاني و فلاني فقط مخلوقه خدان و خدا مافوقه ! هرچي اوون بگه ميشه، مامان اينا همه جوره قم رو بر من بستند ولي خدا يه راهي باز كردو ما دوباره قمو ديدييييييييييييييم. آخه چطور احساسمو بيان كنم ؟ مي تونم به جرات بگم تنها وابستگيم در عالم ، قمه !
اما راجع به حكمت !
از احوال ديشبم بگم : ديشب كلي كلنجار فكري داشتم ! همش ميگفتم برم يا نرم! يه بار ميگفتم برو ، كلاسته تازه ميبينيش ، يه ذره از دلتنگيتم رفع ميشه يه بار ميگفتم نرو ، دلتنگ تر ميشي ، هوايي ميشي ! يه بار ميگفتم برو ، شايد اوون دلتنگت شده باشه ، يه بار ميگفتم نرو شايد با ديدنت اذيت بشه ! هي ميگفتم برو نرو برو نرو! اما خدا يه جور ديگه خواست!!!
چون از آموزشگاه مون چندين بار زنگ زده بودن ،خونه مطلع شدن كلاس هست، همين ، سبب شد كه چه من بخوام چه نخوام بايد مي رفتم! چون اول ازم پرسيدن ميري؟ - بعد تماس آموزشگاه مون- گفتم«بله كلاسه ، مگه ميشه نرم! عمليه و برا خودم خوووبه!» اما بگم خدا زبونمو چيكار نكنه ! اين حرف تووو خاطرشون موندو شب كه دوباره همون دعواهاي شبه كلاسي بوود، اگه يه كلمه ميگفتم نميرم ، ميرفتن روو فاز بدبينيي كه اين بچه دلش هواي يارو كرده بووده و ... همين شد كه اصلا نميشد بگم نميرم! و اين شد كه ما رفتيم قم!
فكر مي كنم حكمت كلاس امروزم اين بوود كه خدا دلش به حالم سوخت! باور كردني نيست ولي داشتم ميمردم از قم دووور بودم، خب دل خدا طاقت نيوورد گفت، اين بچه رو راهي كنين بره قم ! كباب شدم انقدر گريه كرد...
(البته هميشه من به خودم گفتما، انقدر Emeli نخواه از حكمتها سر در بياري ، تو Emeli باشو خدا هم خدا. اما مگه تووو گوشم ميره؟!)
22:19
نظرات شما عزیزان: