وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, ساعت 21:42 | Emeli
ادامه مطلب مثه هميشه بالا بودم.( قبلا گفتم، دو طبقه از خونمون دست خودمونه! ) مشغول كارام. اينبار با لپ تاپ نبودما اول كه وارد اتاق شدم، بوي گاز رو حس كردم! تووو قم كه بووودم خيلي بووي گاز استشمام مي كردم و مثه همه ، هوشيار و جوياي منبعش ميشدم! اما هميشه به دره بسته مي خوردم! ديگه بعدناش بي خيال شدم! اين بي خيالي ادامه پيدا كرده انگار ... چون اينبار هم كه حس كردم، بي خيال بوودم ! فقط يه ذره هنوز حس هوشياريم مونده بود، انگار فهميده بودما ، مكانم عوض شده!!! واسه همين يه ذره هوشياري... رفتم توو عالمه خيال خودم! كه آره، فك كن... اگه نشت گاز واقعييي باشه، تو ميـــــــميـــــــــــري! فك كــــــــــــــــــــــــــــــــــــن، 3 واحدت مونده فارغ التحصيل شييي... چه داغيه برا همه ها... ميگن بيچاره درسشم تمووم نشد! اون كه انقدر عاشق درس بووود! فك كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن ميگن بيچاره ، ازدواج نكرده بوووود، اين آخري ها عاشق شده بودا، ولي نرسيدن به هم ! آخيييييي... واي ماماااااااااان... ميميره! اينهمه دخترم دخترم داره... دخترش رو از دست ميده.... آخييييييي... گريه مي كنه ! نمي خوام گريه كنه فك كـــــــــــــــــــــــــــن خبرمو ببرن قم! نامزدم، دوستام... چي ميگن؟ ميگن راحت شديم؟ گريه مي كنن ؟ از ته دل غصه مي خورن؟ از ته دل شاد ميشن؟ چي ميشه؟ واي بلاگم ... تازه راهش انداختم ... هيشكي خبر نداره كه آگهيمو بزنن و دوستايي كه منتظر آپ شدنم هستن منتظر نمونن! واييي... هي بافتمو بافتمو بافتم ... آخرش خنديدم گفتم: منو مردن؟! نه بابا! پي كارمون بوديم... تا رفتم آشپزخوووونه! خوبه برقو روشن نكردم! ديديم شديد بوي گازه! به آبگرمكن نگاه كردم، ديدم بـــــــــــ َله! خودشه! تندي پله ها رو رفتم پاييييييييين! مامييييييييييييييييييييييييي! گاز ! بدوووووووووو (نخندين ! من خيلي كم خووونه بودم، بيشتر كلاس و خوابگاه و قم بودم، هنوز با خونه آشناييت ندارم مامي دووووووووويد و درست كرد .... رنگ مامي پريده بود! منم مثه هميشه آروووم تا بقيه هول نكنن! واسه همين زياد مامان قلبش بالا پايين نشد... در و باز گذاشتو رفت! منم تووو خيالات خودم رفتم! يعني داشتم ميرفتم؟! آماده بودييييي؟ Yes it is به هرحال باز خدا مارو اينجا نگه داشت! هنوز بهم اميد داره! هنوز ازم توقع داره! هنوز نفس كشيدن و خنديدن و گريه كردن و گير دادن هامو همّـــــه رو دوست داره... نگه ام داشته! البته اينطور كه زندگيه ما نشون داده ... مرگ بغل گوش ماست ، تا امروز 2 بار از مرگ حتمي و تا دلتون بخواد از خطراتي كه مي تونست مجروحيتي فلجي چيزي به همراه داشته باشه، نجات پيدا كردم! به هرحال اگه ديدين دو روز پياپي آپ نشدم ، يقين بدونيين رفتم! خوشحال ميشم دعام كنين، بگين زودي منو ببرن بخش علميش! نوشيدني و خوراكو اينا هم نمي خوايم. حالا كه هستيم، يادم باشه از همه حلاليتمو بگيرم، كار مارامو راست و ريس كنم ، ديگه داره بهم نزديك ميشه... راستي اينجا دل كسي رو نشكستم؟ بعداً اضافه شد : الان از بلاگ امي جوون ديدن كردم، ديدم امي جووونم داشته مي رفته!!! جالب نيست واقعا؟ دو تا دوست يكي اينور دنيا يكي اونور دنيا در يه روز يه اتفاق!!! اين چه پيامي مي تونه داشته باشه؟؟؟ اين نيست كه همين ديروز خيلي ها مثل من داشتن مي رفتن، كاش ميشد يه جور ازشون خبر مي گرفتم و از حساشون باخبر مي شدم و البته خيلي ها هم اين داشتن مي رفتنشون ، قطعي شد و رفتند... چقدر الان فكر و سوال و اما و اگر و ... داره تووو ذهنم ميره مياد؟! واي ديگه ذهنم ERORR داد! نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |