واي خدا مرگــُم...
وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, ساعت 3:31 | Emeli

 

خب خاطره ي امشبم از سفر قم!

واي امشب چقدر زجر كشيدم... حدود يك ساعتي رو پام ايستاده بودم! اتوووبوووس نمي اوومد كه! هركدوومم مي اوومد پره پر ... جا نبووود بشيني...

انقدر وايسادم وايسادم كه ... پاهام تاول زد... دردش رو حس مي كردم و تووو اوون تاريكيه شب ، ياد شبهايي كه با ... پياده مي رفتم افتادم! اون موقع هم درد پام رو حس مي كردم وليي دلم نمي اووومد دلشو بكشنم ، بگم مي خوام برم! يادمه اولين بار تاولها خيلي شديد بووود ، دو تا انگشتم خوون اومده بود، 4-5 تايي تاول گنده! حتي تصورشم نمي تونين بكنين! عكسشو گرفتم! هه! به عنوان خاطره هنوووز نگه داشتم!

 

واي هنووووز صداي اين عروسيه داره مياد! آجيه داره مي بينشون و هي خبر مياره، ميگه داماد داره توو ماشين مي رقصه!

بگذريم... كجا بوديم؟  آهان منتظر اتوبوووس!

خب بالاخره اتوووبوسي نصيبمون شد ولي چقدرررر شلوغ بودا... ديدين مردمو وقتي مثلا اتوبوسي چيزي ناياب ميشه، همه با هم حمله ور ميشن! بعد فكر نمي كنن يه خانم متشخص بايد چي كار كنه؟!

اما من خوشم نمياد حمله ور شم، حتي اگه صبح بشه!!!  اصلا مگه درسته ؟ واسه همين خي يييييليي(اين نازشو حس كردين؟) ملايم به سمت اتووبوووس هدف مي رفتم و بعد دير مي رسيدم و بعد سر جاي اول!

اين سناريو انقدر تكرار شد كه به يه ساعت رسيد... ولي بالاخره اتوبوسه من! رسيد... چه جمعيتي جلوش بووود، همه هم رو مي زدن تا سوار شن، منم كه مثل قبل!

يه آقايي به شوفره گفت: 3 تا خانمن جا دارين؟ گفتم 4 تا خانمن! اين شد كه ما هم اتوبوسس دارشديم

تا سوار شديم ... موقع كرايه، يه دفعه يه آقايي گفت : واي خانم جيبمو زدن!!! تصوير آقاهه، صداي خانمه كه به لهجه ي مشهدي گفت : «واي خدا مرگـــُم!» هنووووزز...

آقاهه كارگره ساده اي بود ... زوار بودن و از مشهد اوومده بودن... واقعا چه دزد نامردي! من كه اووون صوت و تصويرو ديدم ... مردم!

خانمه بغل دستيم هم بچه شو تووو اوون هياهووو زده بودن... طفلي ... چشش درد مي كرد!

منم كه هدفون تووو يه گوشم ! يه سمت "فرض كن" مي شنيدمو يه سمت گريه ي خانومه و بچه هه با تصوير آقاهه! تووو ذهنمم خاطرات! ايضا از صبحم كه دلم پر بووود اين شد كه قربون خودم برم كه انقدر نازم! زودي دلم مي گيرهو فوران مي كنه!

يه ذره كه خودمو جمع و جووور كردم گفتم، واقعا خداروشكر از اين چيزا برام پيش نيومده! واقعا دعاي مادر اثر داره ها! چهار سال تووو قم ، تك و تنها ، برگشتاي دير وقت به خووونه، ... اين آخري ها هم كه كلاساي شبكه و ناياب شدن اتوووبوسس ، زد وخورد ها ، دزدي ها ! حتما دست خدا همراهمه ، مگه ميشه، نباشه؟

مشهد مشهد گفتنا ، منو ياده صبح انداخت ، بعد كلي كلنجار كه خوابم برد، امام رضا (ع) رو خواب ديدم، اين شد كه  به خودم  گفتم ، خوابته ها !

اون هشدار، منو  بيشتر متوجه خانومه كرد، باهاش همدرد كه شدم، يه سوال توو ذهنم اوومد چرا هيشكي كمكي نمي كنه؟ دلم طاقت نيورد ، به كيفم نگاه كردم!

دستم درد نكنه همه رو خرج كرده بودم، 2 تومن مونده بود، اونو برداشتمو به خانومه خواستم بدم! موندم چطور؟ خب ناراحت ميشه ديگه؟ ولي دلموزدم به دريا و گفتم: «خانم ببر مشهد، به عنوان نذره، ولي اگه تووو راهم خواستي استفاده كن!» اشكش ريخت! قربون اشكاش برم من ! من دلم مي خواست منو از خودش بدووونه، نمي خواستم ناراحت بشه، ولي بلد نبودم كمكش كنم ! به هرحال هرجور بوود بهش پولو دادم، بهشم گفتم همينو داشتم وگرنه ... موقع پياده شدنم برنگشتم نگاش كنم كه بيشتر شرمنده نشه!

همين اينم خاطره ي امشبم، از قم!

 

اماااا... واقعا چطور بايد كمك كرد ؟ اصلا اونا بايد بگن يا ما بايد بگيم؟

چرا هيشكي نخواست كمك كنه ؟ حتي بعضيا بهشون مي گفتن پياده شين!

چرا انقدر نامردي زياد شده، يه كارگر! واقعا ارزشش رو داره برا هرمشكلي كه هست، دزدي شه اونم چيييييي؟ از يه كارگر؟ 

 

واقعا چه دوره زمووونه اي شده، خدا نكنه يه روز به ما هم بگن، نامرد بودييييي!


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





درباره وبلاگ


Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم.
آخرین مطالب

پيوندها


 

 

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان وثقتيموز و آدرس delnegari.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید