وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 19 شهريور 1390برچسب:, ساعت 1:30 | Emeli
گيلاسي جوون يه خاطره تعريف كرد، ياده يه خاطره تووو دانشگام افتادم! هنوز كه هنوزه سرش مي خندم!
یه روز توو دانشگاه یه آقا پسری گفت ببخشید خانم! ما هم که لحن شناس!!! برنگشتیم نگاه کنیم … دوباره گفت . باز برنگشتیم. دوباره گفت. باز برنگشتیم. دوباره .. باز.. دوباره… باز… کلا کل سالنه طویل دانشگاهمون این سناریو تکرار شد… تا رسیدم به کلاس، جلو در کلاس بوود و من در کلاس تنها!!! باز گفت ببخشید خانم! سرمو توو کیف کردم که انگار ندیدم ونشنیدم! چند ثانیه وایساد و بعد رفت… دوستم اوومد براش گفتم، گفتم نسی، رفت؟؟؟ نسی گفت: نه پس موند!!! خیال کرد کری!!! نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |