وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 17 شهريور 1390برچسب:, ساعت 13:30 | Emeli
ميخواستم بگم ، حواستون باشه بچه مثل من تربيت نكنين! فوق العاده لووووس! البته خداروشكر مستقل بارم اووردن، يعني تصميم گيري ها با خودمه ول..ي مامان يا نهايتا خواهرم غذا و ميوه بايد بيارن توو اتاقم ! همش پاي لپ تاپ ! كلا با خودمم همش! شب ساعت 6 صبح مي خوابم، ساعت 3 ، 4 بعد از ظهر بيدار ميشم، البته چون مامان ترسيده از گشنگي ضعف كرده باشم!
توو خونه ام ها ولي 2 روزه بابا رو نديدم ...
به بچه بها بديد ولي برنامه ريزي هم بهش ياد بدين، نشه مثل من كه در هر لحظه ،هرچي دلم بخواد رو انجام ميدم ... بي برنامه !
اگه ماميه من بهم گير ميداد... سر وقت بخوابم سر وقت بيدار شم كارام برنامه داشته باشه شايد كارم به اينجا نمي رسيد!
ولي خودم مي خوام خودمو درست كنم ، ديشب باز 6 خوابيدم ولي 11 ظهر بيدار شدم، البته با گير مامان!!! ديدي خودم خودمو درست كردم
![]() ---------------------
پس حواستون باشه ها ، تصميم كبري گرفتم خودمو درست كنم!
بعداً اضافه شد : آخجووووون مامانيم بهم گير داد، يه دعواييم كرد كه ساعت 9 و نيم خوابم برد!!! مي گفت آخر ميميري با اين خواب و خوراكت! قربونش برم كه عصباني ميشه به خاطرم !(فقط دلم سوووخت خودم تصميم به تحول داشتم ولي مهم نيست اصل اينه كه من مي دونم خودم اول خواستم! ) اما حيــــــف اين پشه ي بي ادب
![]() عجبا ساعت 2 و ربع شده هنوووووز خوابم نبرده! بميره اوون پشهه!
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |