وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 16 شهريور 1390برچسب:, ساعت 16:57 | Emeli
بعد از نوشتن « برام دعا كنين...» رفتم پايين. آخه دو طبقه از خوونمون دست خودمونه! روو مبل نشستمو منتظر بابام شدم كه آماده بشه. استرس زياد بود. درد خواب كه يك طرف. درد اينكه واي ، استادم چي ميگه؟! از يه طرف ديگه. سرمو رو دسته ي مبل گذاشتمو چشامو بستم، تا يه كم اونا آرووم بگيرن. مامان چاي ميريختو هي بهم مي گفت، دختر انقدر خودتو اذيت نكن. خدا جاي حق نشسته. ديده ديگه ، چقدر زحمت كشيدي. استادتم متوجه ميشه!حالا بيا يه چيز بخور. اين كه نشد زندگيي. نه خواب داري نه خوراك!
ماماااان . گير نده . چايي نمي خورم. فقط دعا كن ، يه جووور بشه تمديد كنند و ...
بابا حاضر شد و گفت بريم؟ گفتم باشه. مامان دوباره چاي رو اوورد و منم يه قلوپ ريختم تووو حلقمو پريدم توو ماشين!
سرمو رو صندلي گذاشتمو چشامو بستم.
يه دفعه گوشيه بابا زنگ خورد. مامان بود . گفت : خواهرم هم ميخواد بياد.
خوشحال شدم. آخه ديروز بهش گفته بودم بياد . حداقل يكي ميشه قوت قلبم!
![]() دور زديم و دوباره جلو در خونه اووومديم... آجي رو سوار كرديمو رفتيم .
تووو اتووبوس كه اين آجيه همش منو مي خندوند... ولي آخرسر طاقت نياوردمو خوابم برد.
رسيديم قم!
اين آجيه هميشه خوش تيپه ها . گاهي منو هم كه به تيپ اينا حساسم ، رو از رووو ميبره. اما نمي دونم چرا وقتي مي خواد بياد قم و كلا با من باشه، تيپش ميشه عجق وجق! بيچاره حس ميكنه من بهش گير ميدم . اما چي كار دارم بهش، تيپ خودتو بزن!
واسه همين گفتم آجي تو بمون حرم من ميرم يونيو بر مي گردم!
اونم موندو ما رفتيم يونيييييييييييي...
قلبم همينطور مي زد... يعني چي ميشه ؟ استاد چي بهم ميگه و ...
رسيدم يوني. پله ها رو كه اوومدم پايين. گفتم يعني ديگه داره تمووم ميشه. ديگه يونيي نميام! آخههههههه چه خاطراتييييييي...
يوني سوت و كور بود. واسه همين برعكس هميشه زود رسيدم طبقه ي چهارم.
اتاقه آموزش رفتمو گفتم خانم مي خوام پروژه تحويل بدم. بايد چي كار كنم ؟ گفت : اوون اتاق!
اووون اتاق ! بسته بود... مونديم جلو اووون اتاق...
بيكاري بوود ديگه. واسه همين همش دنبال سرگرمي بودم كه يه دفعه چشمم به برد آموزش افتاد!
فلوچارته پروژه اونجا کشیده شده بود... قبل دفاعيه ، يه هفته قبلش، استاد داور تعييين مي كني... اينجا بوود كه ديگه مي خواستم بميرم!
مثل هميشه، باز من خبر نداشتم ! حالااااا ديگه چي ميشه؟! كلا 8 ترم گذشتو من قوانين رو بلد نشدم...
تندي پريدم اتاق آموزشو گفتم خانم من استاد داور و غيره ندونم ... چه كار كنم ؟
گفت اوون اتاق!
و دوباره در بسته ي اوون اتاق!
بالاخره اوون اتاقيا اومدند... شده بودن تنها مونس من . گفتم استاد گفته تيرماه و هرهفته گزارشو ... الانم كه استاد داور و ... من چه خااااااك بر سرم كنم ؟
![]() گفت: مدير گروه وقتو تمديد كرده تا مهرماه!
گفتم: جاننننننننننننننننننننننننم؟ تمديد كرده تا مهرماه؟ ايووووووول ايوووووول.
واقعا شاد شدم... ديگه بهتر از اين نميشد... دعام مستجاب شده بودا... شد عينهو همون باروونو نااميديو ... كه تووو مطلب توشه ي قدر 90 ! نوشته بودم! من نااميد بودمو خدا قبل، همه اين چيزا همه كارا رو درست كرده بود... حالا نميدونم خدا به دل من جواب داد يا به دل ماميم! يا به قول خواهرم به دعاي اووون! هر كدووووووم دستش درد نكنه! ما كه خيلي شاد شديم.
برگه ي دفاعيه دستمون داده شد ... حالا مثل دانشجوهاي خوووب سر وقت فرم پر ميكنم... اما استاد مربوطه نبود و گفتن ايميل بزن!
اما يه استادم همون كه برنامه نويسيمو دوس داشت... بود ! اومد گفت : چه خبر؟ گفتم : استاد تحويل پروژه و غيره.
گفتم ميشه پروژه مو نگاه كنين، ببينين ارزش ارائه داره يا نه ؟ گفت چشششم... و نگاه كرد... بازم چند خطي كه نگاه كرد، گفت : خانم باز دستي نوشتي ها، باز از جايي كمك نگرفتيو باز منحصر به فرد!
خوشحال گشتيم ! و گفتيم بعلههههههههههههه.
گفت : پروژه ات خوبه اما استادت سختگيره. يه خرده كداتو دسته بندي كنو خيلي خيلي مرتب جمع و جورشون كن. همين . بقيه اشم بسپار دست خدا!
تشكر كردمو رفتيم دنبال خواهرمون! يه خرده با خواهر خوش گذرونديمو به سوي تهران رهسپار شدييييييم.
واقعا حاله رفتم با برگشتم قابل مقايسه نبود.
راستي خنده دار ترين اتفاقي كه برام افتاد اين بوووود... تووو ايستگاه مترو نشسته بوديم كه ...
يه آقايي خيلي جنتلمن اومد كنار سكو ... به هواي اينكه دارم مي بينم مترو اووومده يا نه ؟ ... بعد فكر كرد ما حواسمون نيست ... تووو آينه كلي ژست داشت امتحان مي كرد... منو خواهرم واقعا نتونستيم جلو خندمونو بگيريم... خنديديمو قيافه ي آقاهه هم
![]() راستي ديدين استادمون سعادت نداره ما رو ببينه!
همين! اين بود نتيجه ي پروژه مون.
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |