تو هستي و مي شنوي و مي بيني و به فرياد مي رسي... !
وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...

 

مي نويسم كه براي هميشه تووو خاطرم بمونه... امروز بالاخره پروژه ام حل شد... پروژه اي كه سرنوشتمو معلوم ميكرد... همه ي اين پروژه برام خاطره است...درسه ، پيامه، خداست!
 
درس هوش مصنوعي... پروژه پاياني درسش شد ... حل پازل 16 ... به چند روش.. كه بعدها روش هاي پيشرفته تري هم خواسته شد ...
وقتي پروژه تعيين شد ، گفتم مگه ميشه حل شه؟! ... مگه مي تونم حل كنم... نگاه هاي دور و بر بدتر...
(چون تا به حال يك پروژه نخريده بودم- البته اين ترم مجبوري يه پروژه خريدم! - و همه ي پروژه هارو چه سخت چه آسووون خودم به تنهايي... بدون كمك حتي از اينترنت نوشته بودم... همه با روش خاص خودم !... كه روش هام براي همه جالب بود... يادمه يكي از استادا بهم مي گفت ، شما پروژه دستي مي نويسيد؟!!! يعني دقيقا حركت دست پياده سازي شده... چطور؟!... ) همه توقع داشتند باز خودم بنويسم ولي اين بارو  مي گفتم ديگه ، واقعا نمي تونم!
 
مهلت داشت تموووم ميشد و هنوز من ننوشته بودم... رفتم اسباب بازي فروشيو به قيمت 500 تومن ، يه پازل 16 خريدم(عكسشو مي ذارم، كلي بخنديم)... و باهاش شروع كردم به بازي... يادمه اولين بار پنجم ابتدايي دستم گرفته بودمو ... پازلي كه مي گفتن درست نميشه و پرت داده بودند تووو انباري رو درست كردم... و چه اعتماد بنفسي پيدا كردم! ... چون اين خاطره تووو ذهنم مونده بود... دوباره بعد سالها دستم گرفتمو شروع به بازي كردم... مثل هميشه مي خواستم اختراع الگوريتم كنم، يعني به حركت دستم نگاه مي كردمو الگوريتمشو حدس مي زدم... هم اتاقيم گفت مي توني! من مي دونم مي تونيي چون انقدر گيري كه ... مطمئنم تا صبح نمي خوابيو حل مي كني... و تنهام گذاشتو رفت ... و صبح شد و اس ام اس زدم بهش... كه يافتم!  
شروع كردم به پياده سازي... خيلي شيرين بووود... اشكالات ابتدايي و البته لاينحل پيدا مي كردم... هميشه توكل و توسل رو نفهميدم ولي در پروژه نويسي فهميدم... يعني هميشه وقتي به مساله اي حل نشدني مي رسم ... مي پرم نماز و صلوات و اشك و التماس از خدا .... كه خدا كمكم كن... من لي غيرك! ...
و واقعا تا به حال جواب گرفتم ... توضيح دادني نيست ولي هميشه جواب گرفتم... و جالب اينجاست كه هميشه راه هايي كه بعد نماز يادم مياد رو هميشه توووش مي مونم كه چيند ؟! ... خودمم نمي دونم چي نوشتم !!! البته همه هم مي پرسن چطور مخت به اينجا رسيد... كه خودمم مي دووونم كار من نيست! اما كار كيه ؟! ندونم....
بالاخره روز موعود رسيد و پروژه مو نوشتم اما گرافيك نداشت... دستم همون اسباب بازي بود و لپتاپ و چقدررر همه خنديدند ...
اول باري كه تحويل دادم ... پروژه با اشكال بووود... چون درسو خوووب متوجه نشده بودم... و نگاه شاد و متوقع استاد... تبديل شد به نگاه سرد و حقارت آميز ! واقعا چقدر دل شكسته شدم...
تلاش كردمو تونستم راه درست را بيابم و سري بعدي... درست شد... به استاد هم گفتم... نگاهت پشتكار عجيبي برام اوورد ... و شد...
روش بعدي كه خواست ... معدود كساني تونستند حل كنند ...اونم با كمك از برنامه نويسان... و مي گفتن خودشون نوشتن!!! اما نوشتم ... و چقدر پيش وجدانم راحتم كه خودم نوشتم ، درسته بي گرافيك بود و شده بود سوژه خنده! ولي كار خودم بود، اين ارزش داشت!... جالب اينجا بود كه همه اونها  روزايي كه برنامه مي نوشتم ، نمي دونستند برنامه چيه ؟! اين طور آدما كم نيست دورو برمون ... كي مي خوان درست شن خدا مي دونه... بگذريم! يادمه الگوريتمش رو توو اتوبوس رو برگه پاره اي نوشتمو ... اوومدم پياده سازيش كردم ... اونم توو نمازخونه و سرما! ... و ديگه استاد مطمئن شد كه خودم مي نويسم و كلي به ديده ي نابغه نگام كرد... و من در دل مي گفتم... خدا نابغه است...( از ته دلم مي گفتم)
و درس هوش مصنوعيم با هر سختييي بود تمام شد... رسيديم انتخاب واحد... من مثل هميشه سرخوش!... نمي دونستم قبل انتخاب واحد پروژه پاياني مي گيرن!... اين شد كه دقيقا روز انتخاب واحد ميگم... ببخشيد خانم ! تووو واحدا پروژه پاياني ارائه نشده ها! ...
يكماه و نيم پيش بچه ها پروژه گرفته بودند... اين شد كه من دست به دامن خدا كه يه راهي باز شهو منم بتونم پروژه بگيرم... استاداني كه باقي مونده بودند همه سختگير... بين سه نفرشون ...يكي همون استاد هوش مصنوعيم بووود كه نميشد... آخه ميخواستم همين پروژه رو البته همراه گرافيكش به عنوان پروژه پايانيم بدم!... دوتاي ديگه ... يكيشون كه اصلا دختر مخصوصا منو آدم نمي دونست ... چون آدم سرسختي بودمو اونم مي گفت : دختر مگه دانشگاه مياد و درس مي خووونه ؟! دختر بايد...
و يكي هم كه معروف به پدر دربيار بووودو روز ديگه اي مي اووومدو گفتند نميشه !.. مونده بودم... مجبور شدم همون استاد پسر پرست رو قبول كنم كه خداروشكر! نشد... ساعت 12 و نيم شد... بالاخره خدااا از آسمون يه دفعه يه استادي رو انداخت توو ليست اساتيد... واقعا عجيب يه دفعه پيداش شد! ... رفتيم پيشش... خيلي سخت گير ... گفت هرهفته گزارش كار ميديو ... تا تير بيشتر وقت نداري... استاد آخه شهريوره ها مهلت تحويل! ... نه ما به اينا كار نداريم ... مي خواي بخواي نمي خواي هم نخواه... پروژه تم آكادميك نه آبكي... كه كلي كلاس گذاشتم جاوا هستو هوش مصنوعي به همه ي روش هاي كتاب... تازشم دستي ... يعني تووو هيچ جا پيداش نمي كني!
اوكي شدو من هرروز به اين فكر مي كردم ... گرافيكش آخه چه طوريه؟! ... كمك خواستم ... كمك نرسيد... تا تيرماه هم هزار جور كار پيش اووومد... كه يعني... استاد گرام هنوز منو نديده... گزارش هفته هم كه نداشتيم... خدا واقعا خير كنه!
 
حدودا چند هفته اي ميشه... كتابو خوووندمو بالاخره ياد گرفتم... شروع به نوشتن كردم اما Erorr هاي مسخره اي پيدا مي كردم... كه كلا نااميد بودم! چون اولا فرصت نيست ... دوما راهم كه عجيبه ... كي به راه من نگاه مي كنه و مطمئنا از اول مي خواد بنويسه... كه من نمي خوام ! مي خوام خودم بنويسم... كه باز توسل!
ديشب 10 و نيم صبح خوابيدم!!! و بالاخره باز نمي دوونم از كجا فكري به ذهنم زدو راه جديدد... و شد!  هورااااااا....
الان ديگه پروژه ام ران ميشه و خيلي خوشحالم ... كاملا Made in Iran-Emeli هستش! با  Warranty فقط خدا!
خوشحالم...
 
يه نكته اي كه ازش ياد گرفتم اين كه واقعا سختي ها ... مارو آماده مي كنن برا مراحل بعدي... آخه يه قسمت پروژه كه واقعا مخم هيچ جوره دركش نمي كرد، چرا جوابش اون كه من مي خوام نيست!  و بعدا حل شد ... دستوري بود كه نمي دونستم... اوون سختي ... تووو مراحل ديگه كلي به كارم اووومد.... يعني واقعا هر سختي ... مارو آماده ميكنه براي مراحل بعدي...
دقيقا پيام راز!
چقدر خوشحالم ... خيلي ها منو اذيت كردند سر اين پروژه ... چقدرررر مسخره شدم... و بالاخره توونستمو خداروشكر مي كنم ... كه حق شدمو ازم دفاع كرد... دوست دارم خداجووون!

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





درباره وبلاگ


Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم.
آخرین مطالب

پيوندها


 

 

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان وثقتيموز و آدرس delnegari.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید