وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 9 شهريور 1390برچسب:, ساعت 18:48 | Emeli
خب دلم هواي گريه داره...همينجوري! خسته شدم روزهام تكراري شده... بيدار كه ميشم بعد غذا مذا و نماز ، ميپرم درس اونم چييييييي... پروژه! برنامه نويسي رو دوس دارم ... ولي جاوا رو در حد ابتدايي ياد گرفتيم و هرچي الان بلدم ، به خاطر وجود كتاب جعفرنژاده... پروژه ام آماده اس ولي گرافيك نداره... مي خووونم ، ران هم ميشه اما اون نيست كه من مي خوام... گير كردم ... حس خوندنم هم نيست... اصلا حس زندگي نيست... آهان فهميدم ... خواب ديدم ... وقتي خواب مي بينم روياهامو ... بعد بيدار ميشم ... ميبينم واقعيت نداشت ... غصه ام شروع ميشه! چقدر بده به روياهات نرسي... كاش فرصتم توو دنيا تموم شه ... خسته شدم ... گاهي وقتا انقدر دوس دارم زندگي كنم عمر جاويدان مي خوام و گاهي مثل امروز دوس دارم برم... برم چون اونجا ديگه خبر از امتحان نيست... درسته حساب كتابه اما خيالت راحته كه امتحان نيست و راحت ميشيني... حتي اگه عذاب باشه! تووو اين وقتا شعره ... تنهاييييييييييييييي... بييييييييييي تابيييييييييي..... انگار با ما قهريييييييي.... توووو ذهنم تكرار ميشه... اه! كي اين روزگار تموم ميشه؟
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |