وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 8 شهريور 1390برچسب:, ساعت 1:51 | Emeli
چقدر سخته تو روراست باشي ... همه به روراستيه تو معترف... اما حرفتو باور نكنن!
چقدر سخته مقايسه ها ... الان مي فهمم ... دور و بري هام چقدر اذيت ميشدن ، وقتي گاهي اوقات من با ديگران مقايسه شون مي كردم... همش در مقابل مقايسه هام مي شنيدم ...
بابا! من منم ... من اون نيستم! ... منو با خودم بسنج! ... آخه با چه سنگ محكي منو اونو يكي مي بيني؟!...
الان مي فهمم، چي ميكشيدن!
دخترا معروفند به احساساتي بودن... اما نمي دونم چرا من اينطوريم؟! ... مثل اونا نيستم!...عقدم به هم خورده... كسي كه چندماه وقتمو برا شناختش گذاشتم... كسي كه به خاطرش توهين و تحقير و بي احترامي چشيدم... اونم كي ... من ! من كه احترام برام يعني همه زندگيم... اون ازم گرفته شده...غالبا ديده شده، اينها برا يه دختر يعني افسردگي يعني خميدگي يعني ماتم زدگي ... اما من افسرده و خميده و ماتم زده نيستم...
آخه برا چي ؟ ... من هميشه برا راهم، باورم، اعتقادم مي جنگم ... اما وقتي كه مي فهمم راه غلطه ، خيليييييييييي ساده خيلييييييييي ساده بر ميگردم...
آخه چرا آدم بايد برا راهه غلط ... تلاش كنه؟!... اگه اينجا نگذره... پس بايد از راه درست بگذره؟
اما كوووو گوشه شنوا... تا فكر مي كنم ميگن به خاطر پسره اس!... تا غم مي گيره منو، ميگن به خاطر پسره اس!... تا تب مي كنم ، ميگن به خاطر پسره اس!... تا سر به هوا ميشم، ميگن به خاطر پسره اس!... بابا من منم! منو با فلانيو فلانيييي، مقايسه نكنننننننييييننننن! خواهشا...
من مدل روحيه ام اينطوره كه حتي، اگه بگن با همون نامزدت همكار باش ... مي تونم باشم... همينطور كه الان همكلاسيمه و هم رو مي بينيم و اذيتم نمي شم... چون خودم! رسيييييييدم به اينكه بايد تموم شه ... بايد راهمون از هم جدا شه... وقتي انسان خودش به نتيجه برسه ، فكر كنه ، تصميم بگيره ... محاله تصميمش عوض شه مگه باز ، خودش بخواد، تصميمش رو عوض كنه! ...
اما هيييييييييييييييييي ديده نميييييشه !
گاهي اوقات ياده حرفها ، ياده لحظاتي كه سپري شد برا شناخت هم ، ياده كلا خاطرات مي افتم... ناراحت ميشم... چرانشم؟ ... اما اين به اين معني نيست كه توووو فكرام دارم نقشه ميكشم برا رسيدن به عاشقم! ... اگه خودم برسم به اينكه بايد به عاشقم برسم... تلاش ميكنم برسم ديگه ، ديگه قايم موشك بازي و نه نه من غريبم بازي در نمي آرم كه!
كاش موقع قضاوت ها توجه بشه به ويژگي هاي انسان...
اگه مصمم به كاري باشه ... حتما عملي مي كنه...
اگه بهش هزاران بار بگي ... فلان راه خطاست ... نرو! ... تا خودش نبينه ، يقين نرسه ... باور نمي كنه ...
اگه خودش به يقين رسيد راهي خطاست ... خودش بر ميگرده...
اگه تصميم گرفت... فقط خودش مي تونه تصميم خودشو عوض كنه... تغيير فقط با خواست خودشه!
اگه روراست باشه... محاله روراستيو زير پا بذاره... حتي واسه يه لحظه... چون جزو ارزششه ... يعني اگه نداشته باشش ... پيش خودش خرد ميشه...
ووو
من نيز انسانم...
-----------------------------------------------------------------------------------
پ.ن. : اينها فقط توووو اطرافيان من نيست... تووو جامعه هم هست... حرفهايي گفته ميشه كه اصلا ريشه و بنياني ندارن... كجاست آن آقاي خوبي ها...
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |