يه شبي خانومي كه از دوستاي مامان بود زنگ زد خونمونو كلي از مامان بد گفت ... من يه اپسيلون حرفاشو باور نكردم... حرفاش طوري بود كه مي تونست خيلي آشوب به راه بندازه... يه خرده تووو زندگيمون اثر گذاشت ولي بيشتر از اين حرفا مي تونست اثر داشته باشه... امروز 3 – 4 سالي از اون شب گذشته ... مامان گفت ... خانومه رو تو دندون پزشكي ديده... خانومه از مامان حلاليت گرفته ... گفته روش نشده بگه ... واسه همين خيلي دعا اينا برا مامان داشته ... اما با ديدن مامان ... خيلي شرمنده شدهو طاقت نياورده و گفته حلالم كن... مامان هم بخشيدش...
وقتي مامان جريانو برام گفت... خيلي چيزا تو ذهنم گذشت... بيشتر حرف خانمه كه گفته دعا كرده برا مامان... واقعا دعاش اثر داشته تووو زندگيمون... مخصوصا اينكه اون آشوبي كه مي تونست پيش بياد ، پيش نيومد... نيت خانمه شر بوده اما پشيمون شده و دعاي خير كرده ... مامان هم به جا اينكه تلافي كنه سپرده بوده به خدا... به جا شريه قضيه كلي خير بهش رسيده ...
خوشحالم ... اينكه ميگن...
صدبار اگر توبه شكستي باز آي... حقيقته... خانومه پشيمون شده و برگشته ... خدا هم بخشيده اش كه نذاشته عمل شرش اثر كنه...
خوشحالم... منم حس مي كنم خيلي ها بايد حلالم كنن... ولي روووم نميشه... منم مي تونم دعا براشون كنم ... دعاي خانومه اثر داشته پس دعاي منم مي تونه تووو زندگيه اونا هم اثر بذاره...
خوشحالم ...اينكه حرف خانمه رو باور نكردم ... عقلمو به كار گرفتمو جانبه حق رو گرفتم وگرنه چه فاصله اي ميون منو مامان مي افتاد ... چقدر الان سرخورده مي شدم...
خوشحالم ... تشخيص راه حق و باطل ... انگار زياد سخت نيست... هميشه يادم مي مونه ... تونستم تشخيص بدم...
و خوشحالم... كه خدا هست و شاهد همه قضيه هاست... 3-4 سالي از قضيه گذشته ولي توو خاطر خدا موندهو حقيقت رو برملا كرده...تووو دلم ذره اي غم نيست با وجودش !
نظرات شما عزیزان: