وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 1 شهريور 1390برچسب:, ساعت 4:43 | Emeli
آهنگ تقدير داره پخش ميشه. آهنگيه كه نامزدم برام فرستاده بود وقتي مي خواست دلمو بدست بياره... بيشتر مي خواست بگه تو كنارم آروومي ... اين آهنگ هم منو ياد اونروزش ميندازه ... هم ياد صبح روزي كه از تلاش هاي بي وقفه اش فيلم گرفته بود و اين آهنگ متنش پخش ميشد... حالا كجاست ؟ چه حالي داره ؟ اصلا بهم فكر ميكنه ؟ ميگن مردها فراموش مي كنن ... اين خانوما هستند كه نمي تونند فراموش كنند... به ماها ميگن احساساتي... به خدا این فکرهای من از رو احساسات نيست فقط، به اینا فکر می کنم چرا ساده گذشت؟! ... مگه آينده اي كه من ديدم اون نديد؟!... كاري هست كه بايد انجام بدم ؟!... يه روز افسوس نمي خورم ؟!... يه روز افسوس نمي خوره ؟!... امروز خانومي رو ديدم كه ازدواج كرده بودو سه تا بچه داشت حتی دانشگاهی ، سنش حدود ۳۹-۴۰ سال بود، از زندگيش گفت ، از عشقي گفت كه به خاطر پول بهم نرسيدند ... هنوز به يادشه ... طوري كه شوهرش بهش ميگه ... ميخواي طلاق بگيريم؟!... طلاق بگيره كه چي
![]() تمام مدتي كه تعريف مي كرد به اين فكر مي كردم ، يعني روزي من يا اون اينطور ميشيم ؟
![]() ![]() ------------------------
همه چي از غروب پر آشوب من شروع شد. 90/2/10بهش قول داده بودم كه وقتي مسير زندگيمو فهميدمو به قولي تكليفم با خودم روشن شد ، به پيشنهاد چندباره ي ازدواجش فكر كنم. از كافي نت اومده بودم . رو صندلي ايستگاه اتوبوس نشسته بودم. چقدر پر از استرس بودم. چقدررر. گيجه گيج بودم. اگه به ماشيني چيزي هم مي خوردم باور كن نمي فهميدم... يادمه بار اول كه ديده بودمش به شدت ازش متنفر شده بودم ... واسه همين وقتي قول فكر داده بودم همش به اين فكر مي كردم كه ، اين اون نيست كه من مي خوام ... نه اصلا چطور بفهمم اون هست يا نيست ؟ مي بيني حلقه گير كرده بودمو همينا آشوبم كرده بود. بالاخره تصميم گرفتم ... سوار اتوبوس شدمو رفتم حرم حضرت معصومه (س). توسل بلد نبودم ولي آشوب بودم ديگه، هيچ جا آروومم نمي كرد كه... از اونجا گفتم ، ميرم اتفاقي مي بينمش اگه به دلم نشست كه حلههه اگه نه كه نه...
و رفتم .... نگاه ثابت او ... جم نمي خورد ... پاكي نگاش... همونجا به دلم نشست
![]() خواستيم هم رو بشناسيم ... ولي بيرون نمي خواستم برم، بدم مي اومد دختر دانشجو تو يه شهر غريب تك و تنها ... يه جور تو ذهنم بد بود كه بي هيچي باهاش برم بيرون... گفتم بريم مشاور... رفتيم ... نه يكبار چند بار... هركدوم يه جور... يكي كه ميگفت كنارش آروومي حله... يكي ميگفت باهاش برو بيرون... يكي تست و مصاحبه ... يكي آخري كه نرفتيم ، چه ذوقي داشتيم موقع وقت گرفتنش ... هدف از مشاور آخري اين بود كه بگيم مي خوايم ازدواج كنيم به سبك خودمون اما خانواده ها......
مشاورا خوب بود ولي به قول خودش و خودم سينوسي بودم، نمي تونستم تصميم بگيرم ... يه روز فول دوسش داشتم يعني دلتنگش ميشدم ... همه زمين و زمانو آشوب ميكردم كه چرا نيست ... يه روزايي مي گفتم نه اون خودش نيست... الان خوبه بعدا عوض ميشه، رنگ عوض مي كنه... خيلي اون دوران سخت گذشت ... خداييش چقدر كمكم كرد كه بشناسمش و آرووم شم.
اما نظرم بعد تحقيق آخر قطعي شد ... با اينكه يكي نظرش منفي بود و يكي نظرش مثبت ... نظرم رو يقينا مثبت كرد اما چه دير ... چون دقيقا همون شب (90/6/5- تاريخ تعيين شده ي عقدمون)تمام شد ... من و او جدا شديم از هم ...
نمي دونم هيچ راهنمايي ندارم هيچ سندي ندارم هيچ اثباتي ندارم ... دلم ميگه ... پسر خوبي بود چون نگاه اون روزش بهم گفت... ترديدام و ديگران مي گن به درد هم نمي خورديد ....
------------------------
ياده ياده ياد... بهش گفتم برو با بابا صحبت كن. رفت و باباي سخت، قبولش كرد... مخالفت ها شروع شد ... چون قمي بود... چون پول نداشت ...چون مدركش 3 ترم ديگه مونده بود به دستش برسه.... چون ميگفتند كه خوشگل نيست... چون برا پولمون اومده ... چون برا اينكه اهل كاري و درس، مي خوادت كه باهاش كار كني و زندگيشو عوض كني... چون خامت كرده چون دختري و احساساتي ... چون بچه اي و از زندگي چيزي نمي دوني ... چون حالا حالاها وقت داري برا ازدواج... چون خواستگاراي خيلي بهتر داري ...مردم چي ميگن فكر مي كنند خواستگار نداشتي ووو...
چقدر شرايط سختيه چطور مي تونستم تصميم گيري كنم ؟! از يه طرف خودم كه ترررس داشتم از يه طرف هم همش بد گفته ميشد... اصلا ترس رو مي ذاشتم كنار چطور مي تونستم اثبات كنم خوبه اينا درش نيست ؟ خدااااااااااااا خودم نياز به همراهي دارم چرا همش منفي گفته ميشه ... واقعا شايد بدي داشته باشه يكي كمك كنه چرا همش بد ميگن بي سند و ... چرا من نمي دونم بايد چي بگم ... چرا نامزدم نمي دونه بايد چي بگه ... چرا نامزدم گفته ميشه تلاشهاش كمه ... واقعا كمه ؟! ... كاش مي فهميدم ...
نمي دونم كاش چشم سوم داشتيم آينده رو مي گفت... چشم برزخي داشتيم ذات رو نشون ميداد ... هر نوع ابزاري كه اين طور وقتا كمكمون بياد...
خيلي الاكلنگي شديم يه بار من راضي مامان ناراضي. يه بار من ناراضي مامان راضي . يه بار مامان راضي بابا ناراضي . يه بار بابا راضي مامان ناراضي. يه بار ما راضي اونا ناراضي. يه بار اونا راضي ما ناراضي.
بالاخره شب فراق رسيد... ساعت 2 شب بود. من مصمم گفتم مي خوامش. شب تحقيقم بود. همه ناراضي شدند چون گفتم انقدر به تصميم مطمئنم كه حتي با مهريه ۱۴ ميرم ... برا اينكه ثابتم كنيم كيسه ندوختيم ، حلقه اينا در حد توان خودم ، نقره ... بابا زنگ زد بهش گفت تا دوماه ديگه مي توني جشن عقد بگيري ؟ گفت نه ! چون در حد توانم نيست (بعدا مي تونم اما دوماه بعد نه ) و اين نه تمام كرد....
تو اين زندگيه نوپاي محكوم به فراق، همه مقصر بوديم ، هركي به سهم خودش ...
فقط اين روزا همش فكر مي كنم به ...
یعنی اون روز ميرسه ... كه ما هم سرنوشت اون خانم و عاشقشو پيدا كنيم ؟ كاش مي فهميدم تكليف چيست ؟ نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم. آخرین مطالب
پيوندها
|
|||
![]() |