شب قدر !
وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 29 مرداد 1390برچسب:, ساعت 9:0 | Emeli

 

دیشب شب قدر بود. دیروز قم بودم . تصمیم داشتم شب قدر رو قم بمونم . تو حرم حضرت معصومه (س) . به خودم گفته بودم، سعادت بزرگیه شب قدر باشهو تو، توووو حرم احیا بگیری، آره ! تازه می تونی کلی بنویسی، کلی گریه کنی، تنهای تنها هستیو کسی هم، کاری به کارت نداره. وای چه جای دنجی میشه برات.انگار آخر دنیاست برات، هیشکی نیست فقط تویی و تو ! با خیال راحت بنویس، از هرچی دلت می خواد و هیچکسی هم نمی خونه و نهایتش می اندازی بیرون ولی یه دل سیر نوشتیو راحت شدییییییییییییییییی!

با این خیالات تصمیم گرفتمو به خونه هم گفتم، که امشبو حرم می مونمو اونجا احیا می گیرم ، خونه هم خداروشکر قبول کردن، راهیه قم شدم . جالب اینجا بود که موقع رفتن دیدم گوشیم شارژم نداره. با اعتماد بنفس تمام به خونه اعلام کردم که من میرم قم، گوشیمم شارژ نداره!!!(به روی خودمم نمیارم که دفعه ی پیش دو روز رفتم قمو آشوب به راه انداختم ، البته بگما روز قبل رفتن گفته بودم میرم اما گوشی با خودم نبرده بودمو همه رو نگران کرده بودم! با این حال بازم سرخوشمو میگم گوشی شارژ نداره!) حالا بگذریم . رفتم قم. بعد تموم شدن کلاسم . یهو دیدم دلم گرفته ! میگه نمی خوام حرم بیام . چرا ؟؟ اینهمه برنامه ریختیم که ؟! آخر دنیا و فلان و بهمان چی ؟! اما نه که نه . گوش نمی داد . می گفت : تنهام . غریبم . حس غربت بهم دست میده . اصلا حسش نیست تنها بمونم . یاد دوستم می افتم که تازگی از دستش دادم . وقتی بمونم همش به یاد اونم . تازه درس هم دارم . اگه بمونی خوابت که درست نیست فردات کامل از دست میره درس هم نمی خونی پروژه هم که داری. کلی کار ریخته سرت. اصلا نمی تونی با تمرکز بنویسی . بعدشم مردم همه جمعند و دعا معا می خونند . اصلا انقد خوندی چی شد؟ پارسال یادته شب احیا قم بودی . حتی حرم نرفتی . خونه موندی و هیچ کار نکردی و آخرش بغضت ترکید و گریه ی سیری کردی و از خدا خواستی ببخشتت . با عمق وجودت اقرار به گناهانت کردیو گفتی دیگه تکرار نمی کنیو می خوای که ببخشتت تا از نو شروع کنی. و آرووم شدی. خداییش چه چسبید. و الان که یکسال هم گذشته هنوز سر قولت هستی. با این حسا نمی تونی مثه پارسال باشی. بریم نمون. اصلا شب احیارو ول کن. بریم درس بخونیم. انقد گفت و گفت که اینجا بود گفتم آره بریم درس بخونیم اصلا. درس هم عبادته دیگه. خدا هم راضیه. خیلی تند رفتم ماشین گرفتمو تهران! توووو اتوبوس بودم . آهنگ غم گذاشتند و رفتم به فکر دوستی که از دست داده بودم . دلم گرفت.سرم رو، روووو شیشه گذاشتمو همینطور خوابم برد. یه دفعه با زنگ اس ام اس بیدار شدم . دوستم بود. بهش گفته بودم امشب قم می مونمو فردا با هم درس کار می کنیم. موقع اومدن بهش اس زدم که : دارم میرم. غمم گرفت . التماس دعا. خیلی زیاد.

موقع زدن این اس هم اصلا به این فکر نبودم که شب قدر اثر داره برام. همینطوری دعا نیاز داشتم . یه جور زاری و التماس بود . بیان احساسم بود. که چاره ندارم!

بعد چند دقیقه انگار، مامان که فهمیده بود دارم میام تهران – با اس دادن من، که البته از من بعیده اما چون ادب شدم اینطور شدم دیگه! بعد همون جریان آشوب دور روز بی خبری! - ، زنگ زد کجایی و چی شد یه دفعه؟ آخه معروفم به گیر مذهب و ... بودن . و عجیب بود که دل کندم !!! گفتم مردم اونجا بودند و حوصله نداشتم اومدم . مامان گفت خب میریم یه جا احیا می گیریم . گفتم نه می خوام درس بخونم اصلا. مامان هم فهمید قضیه از کجا آب می خوره ، گفت تو که معتقدی مصلحت نبوده . و گفتم باشه باشهو خداحافظ.

وسط راه ، پسره شوفر که یه مقدار عجیب می زد، گفت مشهد ، یعنی اگه می خواید پیاده شید اینجاستا ، جا نمونی!

و من دلم روونه ی مشهد شد. واقعا امام رضا (ع) رو دوست دارم. صحن حرمش برکته . حتی اگه مشکل حل نشه برام. دوست داشتم اونجا فقط می شستم. اما حییییییییییییییف کلاس داشتم و نمیشد.

تو راه داشتم به خودم می گفتم شب قدر شب قدر شب قدر.  چه بیکارند مردم ؟ احیا چیه ؟ میگن کربلا اینا رو هم میدن این شبا. ما که پارسال . دو بار کربلا اسمم در اومد و نرفتم . همین جا گفتم عهههههه.  پس یه جورایی اثر داره ها. آخه احیا پارسالم که احوالش رو گفتم شاید به قد و قواره ی اسم در اومدن بخوره البته با لطف زیاد خدا. وگرنه که ما فقط خواسته بودیم از راهِ اشتباهِ رفته بر گردیم، کاری نکرده بودیم که ! چندتایی حدود 10 تایی – نمی دونم آیه میشه؟!- جوشن خونده بودم و دلم سوره ی قدر خواسته بود چندتایی هم اونو خوندم و قرآن هم به سرم گرفته بودم که هدایت بشمو به راه قرآن باشم. با این اعتقاد و این نیت قرآن به سر گرفتم. در واقع دلم گرفته بود که چقدر روسیاهمو اینطور آرووم شدم.

این شد که گفتم پس شب قدر اثر داره. خیلی دلم خواست اعمال انجام بدم . اما نشد . آخراش تونستم باز قرآن به سر بگیرمو - به همون نیت پارسال - ، نمازی که بخشش گناه درش هستو بخونم و زیارت امام حسین (ع) . و بیشتر استغفارشو دوست داشتم . یک به یک اشتباهاتمو تصویرشو می اووردم جلو چشمامو شرمنده شرمنده شرمنده

باز سال پیش رو بیشتر دوست داشتم . گریه ی اون سال خیلی به دلم چسبید. قشنگ پشیمونی و اراده ی پولادین هنوزم ازش حسم میشه.

اما من شب قدرو اینطور یافتم !

شب قدر .... رهایی از عذاب وجدان طبق اعتقادت

ما که از دینو ... هیچی نمی دونیم . اما شب قدرو شبی دیدم که فرصت داری فکر کنی. هرکی با هر اعتقادی . از یه سری کاراش بدش میاد . وقتی انجام دادی و تموم شد و رفت ، چون ذاتا بدت می اوومده ، مثه یه بغض تو گلوت گیر می کنه ، اگه فکر نکنی بهش و زمان بگذره ، اینها تو دلت تلنبار میشه یه روزی جلو نفس کشیدنتو می گیره . طوری که اصلا نمی دونی چرا انقد از خودت بدت میاد . چرا راحت نیستی؟! خوبه این فرصت هست فکر می کنی و پیش خودت شرمنده میشی و میگی این راهت نیستو برگرد اینطور از سنگینیشون رها میشی.آخییییییییییییییییییییییییییییییش!

شب قدر .... ترسیم محور زندگیت تا منحرف نشی

شبی دیدم که می تونی عمیقا خودتو ریکاوری کنی و راهتو مسیر زندگیتو مشخص کنی. یعنی تا الان هرچی از مسیرت دور افتادی ، اکشالی ندارهو mile stone ها تو مشخص می کنی و طبق اونا می ری . میشه مسیر اخروی هم باشه، اما منظور من بیشتر دنیوی بود.

حالا واقعا شب قدر رو دوست دارم چون برام مفهوم پیدا کرد.

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





درباره وبلاگ


Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم.
آخرین مطالب

پيوندها


 

 

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان وثقتيموز و آدرس delnegari.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید