خواهرم!
وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 15 شهريور 1390برچسب:, ساعت 23:54 | Emeli

 

مي خواستم ثبت كنم كه ، خواهرم رو خيلي بيشتر از قبل دوست دارم...
 
شبي كه همه منو متهم به كارهايي كردند كه نكردم!(همون شب تحقيقي كه تووو مطالب قبل گفتم) حتي به كتك رسيد!!! اومدم پيشش ... ديدم داره گريه مي كنه .... قربونش برم الهيييييييييييييي...
گفت : آجيي...من مي دونم تو اين كارا رو نكردييييي.... ناراحت نباشي ها ... 
بغضم تركيد... بغضي كه از تنهاييم ... از اينكه چرا حرفمو باور نمي كنن براومده بود!
بغلش كردمو گفتم : عزيزم، همين كه خدا مي دونه كاري نكردم برام كافيه! همين كه  تو باورم كني برام كافيه! تو فقط غصه نخووور!
 
اوون شب به خدا سپردمو هيچي ديگه نگفتم! چون نمي تونستم نظرارو برگردونم... اما خواهرم واقعا قوته قلبم بود! هميشه ممنونش خواهم بود، اگه نبود شايد دلم از غصه مي تركيد... واي لحظات بدي بوووود! ولي عزيزه من شيرينش كرد...
 
درست فردا شب ! مامانم گفت: خودمو نمي بخشم كتكت زدم! تا به حال انقدر از عملي ناراحت نشده بودم!
من گفتم: قربونت برم ماماني، به خدا از كتك ناراحت نشدم، از اين ناراحت شدم كه چرا شماها طوري شدين كه باور نمي كنين... 
 
فردا ظهرش ! دايي ام بهم گفت : ببخشيد ! واقعا متاسفم! متوجه اوضاع نبودم... گفتم : دايي غصه نخووووور! من فقط ناراحت بودم چرا شما ها طوري شدين كه باور نمي كنين...
 
فردا شب شبش! بابا گفت : انقدر اين دو روز ناراحت بودم... اين طفلك تا به حال اذيتي نداشته و ما اين همه ؟! ببخشيد واقعا من شرمنده ات شدم... يه لحظه حرف فلاني اذيتم كرد، نفهميدم چي شد! گفتم : بابا من دلم شكست از تو! ولي الان كه تو با اينهمه ابهت داري مي گي شرمنده، من شرمنده تم . فقط نگو هيچ وقت اينارو نگو. بابا من دلم طاقت نمياره.
خدا رو شكر كردم ... واقعا سر بيگناه پاي چوبه دار ميره ولي بالاي دار نميره!
 
راستش هيچكدومه اينا اونقدر كه خواهرم همدلم بود شادم نكرد... انقدر دلم مي خواد آجيم بالا بره، برسه به اوج ، خدا كنه به حق مظلوميته اون شبم زودي به همه بهترينها برسه!
اون لحظه برام هميشه عزيزه... خيلي بيشتر از قبل دوسش دارم
اينم عكس خواهر گلم .
دلم مي خواد شما هم از خاطراتتون بگين، جاهاييكه هيچ ياوري نداشتين و واقعا دل شكسته بودين و يه دفعه خدا رو ديدين كه داره همه چيو درست مي كنه ...


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





درباره وبلاگ


Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم.
آخرین مطالب

پيوندها


 

 

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان وثقتيموز و آدرس delnegari.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید